.
میگن یه روز نگهبان بهشت میره پیش خدا گلایه میکنه که:
آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟
ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون!
به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباسهای مارک دار و آنچنانی میخوان!
بجای پابرهنه راه رفتن کفش آدیداس پاشون میکنن.
هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' نمیریم!
اون بوق و کرنای اصرافیل هم گم شده...
یکی ازش قرض گرفت و رفت، دیگه خبری نشد!
خدا جون من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تمیز میکنم،
فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است!
من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقههای تقدس بالای سرشون رو به بقیه میفروشن.
چند تاشون کوپون جعلی بهشت درست کردن و به ساکنین بخت برگشته جهنم میفروشن.
چندتاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت میکنن.
یک سری شون حوریهای بهشت را باتهدید آوردن خونه شون و اونارو"سرکار" گذاشتن و شیتیلی میگیرن.
بقیه حوریها هم مرتب میگن مارو از لیست جیره
ایرانیها بردار که پدرمونو درآوردن، اونقدر به ما برنج دادن که چاق شدیم و از ریخت افتادیم.اتحادیه غلمان ها امضاء جمع کرده که اعضا نمیخوان به دیدن زنان ایرانی برن
چون اونقدر آرایش کردن و اسپری مو سرشون زدن که هاله تقدسشون اتصالی کرده
و فیوزش سوخته
در ضمن خانمهای ایرونی از غلمانها مهریه میخوان.
هفته پیش هم چند میلیون نفر توچلوکبابی ایرانیها مسموم شدن و دوباره مردن.
چند پزشک ایرونی به حوریها بند کردن که الا و بلا بیایید دماغتونو عمل کنیم.
به اون یکی حوری گفتن بیا ....
خدا میگه:
ای فرشته من! ایرانیان هم
مثل بقیه، آفریدههای من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره. اینها هم که گفتی، خیلی هم بد نسیت! برو یک زنگی به نگهبان جهنم بزنتا بفهمی درد سر واقعی یعنی چی!!!
نگهبان بهشت میره زنگ میزنه به نگهبان جهنم ... دو سه بار میره روی پیام گیر تا بالاخره نگهبان جهنم نفس نفس زنان جواب میده:
جهنم، بخش ایرانیان بفرمایید؟
نگهبان بهشت میگه: سلام، آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟
نگهبان جهنم آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه... این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا! میخوام خودمو بازنشست کنم.
شب و روز برام نگذاشتن! پدرمو در آوردن، تا صورتم رو میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به
پا میکنن که نگو!
تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!...
حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!!
اوخ اوخ! من برم .... اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولرگازی نصب کنن...
یک عده شون بازار سیاه مواد سوختی بخصوص بنزین براه انداختن.
چند تا پزشک ایرونی در جهنم بیمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبلیغ میکنن و این شدیدا ممنوعه.
چندتاشون دفتر ویزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر میکنن.
بلیت جعلی یکطرفه بهشت هم میفروشن.
یک سری شون وکیل شدن و تبلیغ میکنن که میتونن پیش نکیر و منکر برای جهنمی ها
تقاضای تجدید نظر بدن.
چند تاشون که روی زمین مهندس بودن میگن پل صراط ایراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم.
دارن امضا جمع میکنن که پل باید پهنتر بشه.
چند
هزار تاشون هم هر روز زنگ میزنن به 118 جهنم و تلفن و آدرس جهنم سفارتهای
کانادا و آمریکا رو میپرسن چون میخوان مهاجرت کنن. میگویند هر چند آتیشش
داغتره اما کلاسش بالاتره.
هرروز هزاران ایرونی زنگ میزنن به اطلاعات و تلفن آتشنشانی جهنم رو میخوان. خلاصه بساطی داریم بیا و ببین
الان مراجعه داشتم میگفت ما کاغذ نسوز میخواهیم که روزنامه اپوزیسیون بیرون بدیم.
ببخش! من برم، بعدا صحبت میکنیم... چند تا ایرونی دارن
کوپون جعلی کولر گازی و یخچال میفروشن... برم یه چماقی بچرخونم
+ نوشته شده در
89/10/04ساعت   توسط سید سعید
|
.
در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند، و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم میکند.
در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود آن را میسازد.
در40 سالگی
آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام
دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام میدهیم دوست داشته باشیم.
در45 سالگی
یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و
90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند.
در 50 سالگی پیبردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را که میل دارد نیز بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست؛ بلکه خوب بازیکردن با کارتهای بد است.
در 75 سالگی
دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است، به رشد و کمال خود ادامه میدهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت میشود.
در 80 سالگی پیبردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
آموختهها و سخنان آموزنده از گابریل گارسیا مارکز نویسنده معروف کلمبیایی و برنده جایزه نوبل در ادبیات
+ نوشته شده در
89/09/28ساعت   توسط سید سعید
|
آدمها !
آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن
مي گويند
آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند
آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند
آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند
آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند
آدم هاي كوچك بي دردند
آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند
آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند
آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند
آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند
آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند
آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند
آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد
آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند
آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم هاي كوچك مسئله ندارند
آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند
آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند
آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند
+ نوشته شده در
89/09/18ساعت   توسط سید سعید
|
پر معنیترین کلمه "ما" است
آن را بکار ببندیم
عمیقترین کلمه "عشق" است
به آن ارج بنهیم
بی رحمترین کلمه "تنفر " است
آن را از بین ببریم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
89/03/20ساعت   توسط سید سعید
|
۱ – تجربیات شما، تجربیات شما هستند؛ شخصیت شما نیستند.
۲ – ما آمدهایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم.
۳ – برای انسانهای بزرگ چون بر این باورند که : یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت.
۴ – گفتن حقیقت مهم است؛ این مهم نیست که ما راست میگوییم و دیگران اشتباه میکنند.
۵ – هیچ هدفی بدون طی کردن مسیر و راه آن دست یافتنی نیست.
.....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
88/08/16ساعت   توسط سید سعید
|
1- چيزي در مورد ماشين فهميدن، البته به جز رنگش
2- درک مضمون اصلي يک فيلم هنري
3- 24 ساعت رو بدون فرستادن sms زندگي کردن
4- بلند کردن چيزي
5- پرتاب کردن
6- پارک کردن
....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
88/08/16ساعت   توسط سید سعید
|
زنها فقط 2 روز میتوانند مردها را خوشبخت کنند، روز عروسی و روز مرگ (برنارد شاو)
دختران 2 دستهاند: دسته اول آنهایی که زیبا هستند و فورا ازدواج میکنند و دسته دیگر آنهایی که به دانشگاه میروند (شاو)
ازدواج کار خوبی است، ولی بهتر است این کار را انجام ندهید (سامبرست)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
88/08/16ساعت   توسط سید سعید
|
*من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید*
خدا گفت : نه ، آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی.
*من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد*خدا گفت : نه، روح تو کامل است. بدن تو موقتی است.
*من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد*خدا گفت : نه
شکیبائی بر اثر سختیها به دست میآید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دستآوردنی است.
*من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد*
خدا گفت : نه من به تو برکت میدهم، خوشبختی به خودت بستگی دارد.
*من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد*خدا گفت : نه ، درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیکتر میسازد.
*من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد*
خدا گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی.
*من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید*
خدا گفت : نه ، من به تو زندگی میبخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری.
*من از خدا خواستم تا به من کمککند تا دیگران همان طور که او دوست دارد، دوست داشته باشم*
خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی، امروز روز تو خواهد بود، آن را هدر نده.
(داوری نکن تا داوری نشوی. آنچه را رخ می دهد درک کن و برکت خواهی یافت)
و من مضطرب و دل نگران به تو گفتم که پر از تشویشم چه شود آخر کار
و تو گفتی آرام که خدا هست کریم ،
پاسخی نرم و لطیف که به من داد یک آرامش شیرین و عجیب.
+ نوشته شده در
88/08/04ساعت   توسط سید سعید
|
اروپا: موفقيت مدير بر اساس پيشرفت مجموعه تحت مديريتش سنجيده ميشود
ايران: موفقيت مدير سنجيده نميشود، خود مدير بودن نشانه موفقيت است
اروپا: مديران بعضی وقتها استعفا ميدهند
ايران: عشق به خدمت مانع از استعفا ميشود
......
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
88/05/06ساعت   توسط سید سعید
|
اولین شانس
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
88/05/03ساعت   توسط سید سعید
|
امروز یه مطلب دارم که میدونم خیلیها از طرفدارای پر و پا قرصش هستند. بله بحث شیرین و دوست داشتنی ازدواج اون هم نه ازدواج اول بلکه ازدواج دوم!
اصولاً ازدواج بر چند نوع است.نوع اول که بش میگن ازدواج اول بر اثر عشق، هول شدن، جوانی، خامی و خریت به وجود می آید که ما کاری باهاش نداریم و نوع دوم که بش میگن ازدواج دوم بر اثر یک سری عوامل از جمله پول و شهوت و منطق و عقل و تعطیلی وجدان و .. به وجود میاد. این نوع دوم موضوع بحث ماست.
راستش هر وقت کلمه ازدواج مجدد به
گوشم میخوره یاد .....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
88/04/27ساعت   توسط سید سعید
|
این سوالی است که برای قرن های متمادی بی پـاسـخ مـانـده اسـت... اما حالا ما می خواهیم پاسخ آنرا به شما بدهیم: ......
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
88/04/27ساعت   توسط سید سعید
|
ممكن است
كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار كرد. همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي! او پاسخ داد: ممكن است. روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي! او گفت: ممكن است. پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست. همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري. او پاسخ داد: ممكن است. فرداي آنروز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدندتا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي ! او گفت: ممكن است. و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد... منبع : يادداشتهايي از يك دوست؛ اثر آنتوني رابينز
قابل توجه اشخاص ناشكر و پر توقع !!!
حسن نامي وارد دهي شد و در مكاني كه اهالي ده جمع شده بودند نشست و بناي گريه گذاشت. سبب گريهاش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي ندارم براي بدبختي خودم گريه ميكنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند.
شب ديگر ديدند همان مرد باز گريه ميكند، گفتند حسن آقا ديگر چه شده؟ حالا كه شغل پيدا كردي، گفت: شما همه منزل و ماءوا مسكن داريد و ميتوانيد خوتان را از سرما و گرما حفظ كنيد ولي من غريبم و خانه ندارم براي همين بدبختي گريه ميكنم. بار ديگر اهالي ده همت كردن و برايش خانهاي تهيه كردند و وي را در آنجا جا دادند. ولي شب باز ديدند دارد گريه ميكند. وقتي علت را پرسيدند گفت: هر كدام از شماها همسري داريد ولي من تنها در ميان اطاقم ميخوابم. مردم اين مشكل او را نيز حل كردند و دختري از دختران ده را به ازدواج او در آوردند. ولي باز شب هنگام حسن آقا داشت گريه ميكرد. گفتند باز چي شده، گفت: همه شما سيد هستيد و من در ميان شما اجنبي هستم. به دستور كدخدا شال سبزي به كمر او بستند تا شايد از صداي گريه او راحت شوند ولي با كمال تعجب ديدند او شب باز گريه ميكند، وقتي علت را پرسيدند گفت: بر جد غريبم گريه ميكنم و به شما هيچ ربطي ندارد!!!
كلبه كوچك
تنها بازمانده يك كشتي شكسته ، توسط جريان آب به جزيره اي دور افتاده برده شد ، او با بيقراري به درگاه خداوند دعا مي كرد تا اورا نجات بخشد ، او ساعت ها به اقيانوس چشم مي دوخت ، تا شايد نشاني از كمك بيايد اما هيچ چيز به چشم نمي آمد. سرآخر نا اميد شد و تصميم گرفت كلبه اي كوچك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد. روزي پس از آنكه از جستجوي غذا بازگشت ، خانه را در آتش يافت ، دود به آسمان رفته بود ، بدترين چيز ممكن رخ داده بود.
او عصباني و اندوهگين فرياد زد: " خدايا چگونه توانستي با من چنين كني ؟ "
صبح روز بعد او با صداي يك كشتي كه به جزيره نزديك مي شد از خواب برخاست، آن كشتي مي آمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگان پرسيد : " چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم ؟ "
آنها در جواب گفتند : " ما علامت دودي را كه فرستادي ، ديديم . "
آسان مي توان دلسرد شد، هنگامي كه بنظر ميرسد كارها به خوبي پيش نمي روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگي ماست، حتي در ميان رنج و درد. دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن بود به ياد آوريد كه آن شايد علامتي باشد براي فراخواندن رحمت خداوند.
+ نوشته شده در
88/04/27ساعت   توسط سید سعید
|
چون بيد متواضع باشيم، چون سرو راست قامت، مثل صنوبر صبور، مثل بلوط مقاوم، مثل رود روان، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشيم…
+ نوشته شده در
87/11/05ساعت   توسط سید سعید
|
من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آنها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آنها همديگر را دوست دارند نمىباشد.
من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.
من باور دارم ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
87/10/01ساعت   توسط سید سعید
|
برای انسان های بزرگ بن بست وجود ندارد، چون بر این باورند:
یا راهی خواهم یافت.
یا راهی خواهم ساخت.
+ نوشته شده در
87/09/14ساعت   توسط سید سعید
|
روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.
+ نوشته شده در
87/07/01ساعت   توسط سید سعید
|
موضوع انشاء: فایده گاو بودن را بنویسید
با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.
اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم.
البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد.من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.
هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.
بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم.....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
87/07/01ساعت   توسط سید سعید
|
كلاس چهارم "دونا" هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است.
" دونا" معلم مدرسه ابتدايي شهر كوچكي در ميشيگان، دو سال تا بازنشستگي فرصت داشت. درضمن....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
87/05/22ساعت   توسط سید سعید
|
معجزه رنگها
دانستن نکات زیر درباره استفاده بهینه از رنگها خالی از فایده نخواهد بود...
برای لاغرشدن، از بشقاب و رومیزی آبی رنگ استفاده کنید. رنگ آبی اشتها را کم میکند.
اگر مضطرب هستید و فشار عصبی طاقت شما را بریده است، از رنگ سبز استفاده کنید. رنگ سبز آرامبخش است و فشار خون را کاهش میدهد.
اگر بیحال و حوصله هستید، رنگ نارنجی را انتخاب کنید، هنگام استحمام صبحگاهی از حوله و ابزار نارنجی استفاده کنید، رنگ نارنجی بیحالی شما را از بین میبرد.
اگر از کم خونی رنج میبرید، میوههای قرمز رنگ مانند گیلاس، توت فرنگی و گوشت قرمز مصرف کنید.
افراد افسرده لباس زرد رنگ بپوشند. غذاهای زرد بخورند و رنگ زرد را اطراف خود بجویند. رنگ زرد سطح انرژی را بالا برده و مانع افسردگی میشود.
اگر کم خواب هستید وسایل اتاق خواب را به رنگ بنفش درآورید یا از چراغ خواب به رنگ بنفش استفاده کنید. رنگ بنفش آرامش دهنده و خوابآور است.
اگر مشکلی پیش روی شماست، از رنگ نیلی استفاده کنید، رنگ نیلی کمک میکند تا بهتر بیندیشید.
+ نوشته شده در
86/09/14ساعت   توسط سید سعید
|