| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
... کلمه ...
پر معنیترین کلمه "ما" است ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سید سعید در 89/03/20 و ساعت |
" 100 حقيقت بسيار زيباي زندگي "
۱ – تجربیات شما، تجربیات شما هستند؛ شخصیت شما نیستند. ۲ – ما آمدهایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم. ۳ – برای انسانهای بزرگ چون بر این باورند که : یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت. ۴ – گفتن حقیقت مهم است؛ این مهم نیست که ما راست میگوییم و دیگران اشتباه میکنند. ۵ – هیچ هدفی بدون طی کردن مسیر و راه آن دست یافتنی نیست. ..... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سید سعید در 88/08/16 و ساعت |
چهل کاري که خانوما نمي تونن انجامش بدن :
1- چيزي در مورد ماشين فهميدن، البته به جز رنگش
2- درک مضمون اصلي يک فيلم هنري 3- 24 ساعت رو بدون فرستادن sms زندگي کردن 4- بلند کردن چيزي 5- پرتاب کردن 6- پارک کردن ....ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سید سعید در 88/08/16 و ساعت |
زن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
زنها فقط 2 روز میتوانند مردها را خوشبخت کنند، روز عروسی و روز مرگ (برنارد شاو) دختران 2 دستهاند: دسته اول آنهایی که زیبا هستند و فورا ازدواج میکنند و دسته دیگر آنهایی که به دانشگاه میروند (شاو) ازدواج کار خوبی است، ولی بهتر است این کار را انجام ندهید (سامبرست) ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سید سعید در 88/08/16 و ساعت |
من از خدا خواستم ...
*من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید* *من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد* خدا گفت : نه، روح تو کامل است. بدن تو موقتی است. *من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد* خدا گفت : نه شکیبائی بر اثر سختیها به دست میآید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دستآوردنی است. *من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد* خدا گفت : نه من به تو برکت میدهم، خوشبختی به خودت بستگی دارد. *من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد* خدا گفت : نه ، درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیکتر میسازد. *من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد* خدا گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی. *من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید* خدا گفت : نه ، من به تو زندگی میبخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری. *من از خدا خواستم تا به من کمککند تا دیگران همان طور که او دوست دارد، دوست داشته باشم* خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی، امروز روز تو خواهد بود، آن را هدر نده. (داوری نکن تا داوری نشوی. آنچه را رخ می دهد درک کن و برکت خواهی یافت) و من مضطرب و دل نگران به تو گفتم که پر از تشویشم چه شود آخر کار و تو گفتی آرام که خدا هست کریم ، پاسخی نرم و لطیف که به من داد یک آرامش شیرین و عجیب. |+| نوشته شده توسط سید سعید در 88/08/04 و ساعت |
تفاوت مدیریت در ایران و اروپا
اروپا: موفقيت مدير بر اساس پيشرفت مجموعه تحت مديريتش سنجيده ميشود ايران: موفقيت مدير سنجيده نميشود، خود مدير بودن نشانه موفقيت است اروپا: مديران بعضی وقتها استعفا ميدهند ايران: عشق به خدمت مانع از استعفا ميشود ...... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سید سعید در 88/05/06 و ساعت |
داستان کوتاه
اولین شانس مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد..... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سید سعید در 88/05/03 و ساعت |
تفاوت ازدواج اول و دوم
امروز یه مطلب دارم که میدونم خیلیها از طرفدارای پر و پا قرصش هستند. بله بحث شیرین و دوست داشتنی ازدواج اون هم نه ازدواج اول بلکه ازدواج دوم! اصولاً ازدواج بر چند نوع است.نوع اول که بش میگن ازدواج اول بر اثر عشق، هول شدن، جوانی، خامی و خریت به وجود می آید که ما کاری باهاش نداریم و نوع دوم که بش میگن ازدواج دوم بر اثر یک سری عوامل از جمله پول و شهوت و منطق و عقل و تعطیلی وجدان و .. به وجود میاد. این نوع دوم موضوع بحث ماست. راستش هر وقت کلمه ازدواج مجدد به گوشم میخوره یاد ..... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سید سعید در 88/04/27 و ساعت |
چرا آقایون زودتر از خانم ها میمیرند؟
این سوالی است که برای قرن های متمادی بی پـاسـخ مـانـده اسـت... اما حالا ما می خواهیم پاسخ آنرا به شما بدهیم: ...... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سید سعید در 88/04/27 و ساعت |
داستانهای کوتاه و آموزنده
ممكن است كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار كرد. همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي! او پاسخ داد: ممكن است. روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي! او گفت: ممكن است. پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست. همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري. او پاسخ داد: ممكن است. فرداي آنروز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدندتا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي ! او گفت: ممكن است. و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد... منبع : يادداشتهايي از يك دوست؛ اثر آنتوني رابينز
قابل توجه اشخاص ناشكر و پر توقع !!! حسن نامي وارد دهي شد و در مكاني كه اهالي ده جمع شده بودند نشست و بناي گريه گذاشت. سبب گريهاش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي ندارم براي بدبختي خودم گريه ميكنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند. شب ديگر ديدند همان مرد باز گريه ميكند، گفتند حسن آقا ديگر چه شده؟ حالا كه شغل پيدا كردي، گفت: شما همه منزل و ماءوا مسكن داريد و ميتوانيد خوتان را از سرما و گرما حفظ كنيد ولي من غريبم و خانه ندارم براي همين بدبختي گريه ميكنم. بار ديگر اهالي ده همت كردن و برايش خانهاي تهيه كردند و وي را در آنجا جا دادند. ولي شب باز ديدند دارد گريه ميكند. وقتي علت را پرسيدند گفت: هر كدام از شماها همسري داريد ولي من تنها در ميان اطاقم ميخوابم. مردم اين مشكل او را نيز حل كردند و دختري از دختران ده را به ازدواج او در آوردند. ولي باز شب هنگام حسن آقا داشت گريه ميكرد. گفتند باز چي شده، گفت: همه شما سيد هستيد و من در ميان شما اجنبي هستم. به دستور كدخدا شال سبزي به كمر او بستند تا شايد از صداي گريه او راحت شوند ولي با كمال تعجب ديدند او شب باز گريه ميكند، وقتي علت را پرسيدند گفت: بر جد غريبم گريه ميكنم و به شما هيچ ربطي ندارد!!!
كلبه كوچك تنها بازمانده يك كشتي شكسته ، توسط جريان آب به جزيره اي دور افتاده برده شد ، او با بيقراري به درگاه خداوند دعا مي كرد تا اورا نجات بخشد ، او ساعت ها به اقيانوس چشم مي دوخت ، تا شايد نشاني از كمك بيايد اما هيچ چيز به چشم نمي آمد. سرآخر نا اميد شد و تصميم گرفت كلبه اي كوچك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد. روزي پس از آنكه از جستجوي غذا بازگشت ، خانه را در آتش يافت ، دود به آسمان رفته بود ، بدترين چيز ممكن رخ داده بود. او عصباني و اندوهگين فرياد زد: " خدايا چگونه توانستي با من چنين كني ؟ " صبح روز بعد او با صداي يك كشتي كه به جزيره نزديك مي شد از خواب برخاست، آن كشتي مي آمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگان پرسيد : " چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم ؟ " آنها در جواب گفتند : " ما علامت دودي را كه فرستادي ، ديديم . " آسان مي توان دلسرد شد، هنگامي كه بنظر ميرسد كارها به خوبي پيش نمي روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگي ماست، حتي در ميان رنج و درد. دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن بود به ياد آوريد كه آن شايد علامتي باشد براي فراخواندن رحمت خداوند. |+| نوشته شده توسط سید سعید در 88/04/27 و ساعت |
زندگي را از طبيعت بياموزيم :
چون بيد متواضع باشيم، چون سرو راست قامت، مثل صنوبر صبور، مثل بلوط مقاوم، مثل رود روان، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشيم… |+| نوشته شده توسط سید سعید در 87/11/05 و ساعت |
من باور دارم ...
من باور دارم ... من باور دارم ... من باور دارم ... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سید سعید در 87/10/01 و ساعت |
درس زندگی
برای انسان های بزرگ بن بست وجود ندارد، چون بر این باورند:
یا راهی خواهم یافت. یا راهی خواهم ساخت. |+| نوشته شده توسط سید سعید در 87/09/14 و ساعت |
فرشته بیکار
روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.
|+| نوشته شده توسط سید سعید در 87/07/01 و ساعت |
فایده گاو بودن !!!
موضوع انشاء: فایده گاو بودن را بنویسید با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم. اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سید سعید در 87/07/01 و ساعت |
مراسم تدفين نمي توانم !!!
كلاس چهارم "دونا" هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سید سعید در 87/05/22 و ساعت |
معجزه رنگها
معجزه رنگها دانستن نکات زیر درباره استفاده بهینه از رنگها خالی از فایده نخواهد بود... برای لاغرشدن، از بشقاب و رومیزی آبی رنگ استفاده کنید. رنگ آبی اشتها را کم میکند.
اگر مضطرب هستید و فشار عصبی طاقت شما را بریده است، از رنگ سبز استفاده کنید. رنگ سبز آرامبخش است و فشار خون را کاهش میدهد.
اگر بیحال و حوصله هستید، رنگ نارنجی را انتخاب کنید، هنگام استحمام صبحگاهی از حوله و ابزار نارنجی استفاده کنید، رنگ نارنجی بیحالی شما را از بین میبرد. اگر از کم خونی رنج میبرید، میوههای قرمز رنگ مانند گیلاس، توت فرنگی و گوشت قرمز مصرف کنید.
افراد افسرده لباس زرد رنگ بپوشند. غذاهای زرد بخورند و رنگ زرد را اطراف خود بجویند. رنگ زرد سطح انرژی را بالا برده و مانع افسردگی میشود.
اگر کم خواب هستید وسایل اتاق خواب را به رنگ بنفش درآورید یا از چراغ خواب به رنگ بنفش استفاده کنید. رنگ بنفش آرامش دهنده و خوابآور است. اگر مشکلی پیش روی شماست، از رنگ نیلی استفاده کنید، رنگ نیلی کمک میکند تا بهتر بیندیشید.
![]() |+| نوشته شده توسط سید سعید در 86/09/14 و ساعت |
چند سخن کوتاه
๐
๐ عادت كن كه عادت نكنـــي .. كه اگــــــر عادت كني ديگه نمي توني عادت نكنــــي. ๐ خطر متفاوت بودن را بپذيريد، اما بياموزيد بدون جلب توجه متفاوت باشيد. ๐ مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم چه مغرورانه از هم گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را از هم پنهان كرديم. ๐ سکوت ، سخن بزرگي است که خداوند به گوياترين زبانها بخشيده است. ๐ کعبه را گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم ؟؟؟ ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی، برو با دل بیا تا من بگردم. ๐ اگر ندانید که دارید به کجا می روید، هر راهی شما را با خود خواهد برد. توماس کارلايل ๐ طلا را به وسيله آتش......زن را به وسيله طلا ........و مرد را به وسيله زن امتحان کنيد. فيثاغورث ๐ عشق مثل گنجشك مي مونه اگه محكم بگيريش تو دستات مي ميره اگه شل بگيريش فرار مي كنه پس بايد يه جوري بگيريش كه تو دستات خوابش ببره ๐ سعي کن مثل خورشيد زياد نور ندي چون همه از نورت استفاده مي کنن ولي اصلا نگات نمي کنن؛ سعي کن مثل ستاره کم نور بدي تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن.
|+| نوشته شده توسط سید سعید در 86/09/10 و ساعت |
چقدر خنده داره ...
چقدر خنده داره ... *چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الاهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
|+| نوشته شده توسط سید سعید در 86/09/10 و ساعت |
چند نکته و نتیجه اخلاقی !
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: درس اول : ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من! من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم ! ...پوووف! منشی ناپديد ميشه ... ! بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا منمن می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم .... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!! نتيجه اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه ! ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: درس دوم : ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… ! کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده…! راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!! کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی !!! نتيجه اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!!! ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: درس سوم : ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين! بعد از چند لحظه ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره…! زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشت پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!! نتيجه اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد !!! ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: درس چهارم : ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: من خيلی خوشحال بودم ! من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم والدينم خيلی کمکم کردند دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…! اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی ! سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …….! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم… وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…! يهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی…! ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم و هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش اومدی !!! نتيجه اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد !!!
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: درس پنجم : ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوستهای صميميش (مونث) بمونه... شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوستهای زنش زنگ ميزنه ولی هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن! يه شب آقای خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتی مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوستهای صميميش (مذكر) بمونه... خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوستهای شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تای ديگه حتی ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!! نتيجه اخلاقی: يادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری هستند !
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: درس ششم : ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توی يه مهمونی همديگه رو می بينن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همديگه تعريف كنن... بعد از مدتی يكی از اونا بلند ميشه ميره دستشويی. سه تای ديگه صحبت رو می كشونن به تعريف از فرزندانشون : هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟! سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كرديم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعريف كنی؟! دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمی ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيمای خصوصی و يه ويلای ۳۰۰۰ متری هديه گرفت !!! نتيجه اخلاقی: هيچوقت به چيزی كه كاملا در موردش مطمئن نيستی افتخار نكن !!! ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: درس هفتم : ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روی يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردی كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع می كنه به صحبت. بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ... مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره! نتيجه اخلاقی: هيچوقت موبايلتونو جايی جا نذارين !!! ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: درس هشتم : ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم! ! چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد ! … اين خيلی رمانتيكه ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد! بنابراين خيلی متاسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!! نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند !!! ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: درس نهم : ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: : يه مرد ۸۰ ساله ميره برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش می پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده نظرت چيه دكتر؟! اون هيچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نميده. يه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر ميداره و ميره توی جنگل! همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشی ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچی چتر رو می گيره به طرف پلنگ و نشونه می گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روی زمين!!! نتيجه اخلاقی: هيچوقت در مورد چيزی كه مطمئن نيستی نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش !!!
|+| نوشته شده توسط سید سعید در 86/08/28 و ساعت |
|
درباره وبلاگ
![]() NegareAyateSabz@yahoo.com
:::::::::::::سیدسعید::::::::::::: بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید! منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
خرداد 1389آبان 1388 مرداد 1388 تیر 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 مرداد 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 پيوندهای روزانه
کارهای هنری منآرشيو پیوندها پيوندها
لیست فهرست مطالب این وبلاگدانشگاه ادیان و مذاهب نگاه معلم آگاه رایحهی حقیقت مداد سیاه اخبار جدید روز (ریسمون) گرافیک ایران و جهان نگارخانه ایرانی قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |